
ساده نبود گذشتن از تو برام
ساده نبود کوچ تو از لحظه هام
ساده نبود قصه ی بی تو بودن
ساده نبود هق هق شب گریه هام...
این روز ها آرامشم در حدی رسیده که احساس می کنم تونستم آسمون رو لمس کنم. نمی گم از دردم کم شد، نمی گم از غمم کاسته شد، نمی گم من همون گناهکار نیستم ولی احساس می کنم به اون یقین نزدیک شدم. دارم به این باور با وجودم میرسم که اگه به اونی که اون بالاست ایمان داشته باشی خودش دستت رو میگیره. خودش هوات رو داره. دیگه نمی خواد نگران باشی. ما آدم ها میگیم که باور داریم یکی اون بالا هست ولی به خودم گفتم اگه واقعا باور داری پس نگران چی هستی؟ چرا اینقدر بی تابی؟ از خودم پرسیدم مگه نمیگی اون بزرگترینه پس آخه چته؟؟ این سوال اونقدر من رو متحول کرده که نمی دونم چطور براتون بگم. تا غم میاد سراغم به خودم میگم نگران چی هستی؟ مگه نمی گی تلاش خودت رو کردی؟ بقیه ش رو بسپار دست خودش... بعد از این جمله چنان آرامشی بهم می رسه که هیچ جا پیداش نکردم. هیچ جا...
من الان فقط از یه چیز واقعا نگرانم. اونم اینکه خدا این همه گناهای کرده م رو نبخشه و نخواد که هوای من رو داشته باشه. می ترسم وقتی برای سهیلم دعا می کنم بهم گوش نده...
با خودم عهد بستم. می خوام تا جایی که می تونم خدا رو به یاد داشته باشم تا شاید ببخشدم و آرومم کنه. باز هم میگم من نه میگم گناهام بخشوده شده نه میگم دردم کم شده فقط میگم همین حس نزدیکی به یقین آروم ترم کرده...
خونه مون داره عوض میشه. قبلا خیلی می ترسیدم ولی الان اصلا. حتما حکمتی توش هست. می خوام خدا رو داشته باشم که اون جانشین همه ی نداشتن هام باشه که هست و من نمی بینم... قبلا خیلی فکر ها بود که ذهنم رو مشغول می کرد. که نکنه دیگه سهیلم رو نبینم، نکنه برن و من خبر دار نشم، نکنه نکنه نکنه... ولی حالا فقط میگم چه باک؟ خدا اون بالاست... دعا می کنم همین حس برام بمونه. می خوام راه زندگیم همین باشه. می خوام اون اطمینانی که دنبالش می گشتم رو از راه اصلیش بگیرم. یادمه سهیلم بهم گفت برو و روزی برگرد که من برات مثل بقیه شده باشم. اون خودش می دونست که اون برام مثل بقیه نخواهد شد ولی فکر کنم به جایی رسیدم که اون واقعا می خواست. می خواست من خودم رو عذاب ندم. من دیگه دنبال سهیلم نمی گردم. سپردمش دست خدا. هر چی خدا بخواد. دیگه نگران نیستم. اگه موندنی باشه دنبالم میگرده وگرنه خواست من خواست خداست. من به اون روزی که سهیلم می خواست رسیدم ولی برنمی گردم. حالا دیگه نوبت من نیست... خدا جونم هر چی بشه دیگه نمی ترسم. فقط می ترسم من رو پس بزنی. تنها کاری که حالا دیگه واقعا از دستم بر میاد همینه که برای عشقم دعا کنم که خدا باهاش باشه...
عشقم عمیق تر شده گلم، اگه فکر می کردی که یه روزی فراموش میشی سخت در اشتباهی...
من برای این حس خوب 4 سال تمام از روزهای خوب جوونیم رو اشک ریختم... خدایا اشک های من رو بپذیر...


انتهای آبیم را یک نفر دزدید و رفت
یک نفر از رد پای مانده ام ترسید و رفت
تا به آن دم هیچ کس تنهاییم را باور نداشت
یک نفر با یک نظر تنهاییم فهمید و رفت
کس لبان تلخ من را لحظه ای خندان ندید
یک نفر از تلخی لبهای من خندید و رفت
گریه هایم گونه هایم را همان شب زیر باران خیس کرد
یک نفر از خشکی چشمان من گریید و رفت
خواب بودم خواب هایم آبی آبی شدند
انتهای آبیم را یک نفر دزدید و رفت...
فقط من و تو می دونیم کدوم شب رو میگم... کاش میشد یه بار دیگه ببینمت... دارم میرم من بی خبر... دارم میرم با یه دنیا دلتنگی...

وقتی که دلتنگ میشم و
همراه تنهایی میرم
داغ دلم تازه میشه
زمزمه های خوندم
وسوسه های موندم
باتو هم اندازه میشه
قدر هزار تا پنجره
تنهایی آواز می خونم
دارم با کی حرف می زنم
نمی دونم نمی دونم
این روزها دنیا واسه من
از خونمون کوچیکتره
کاش می تونستم بخونم
قدر هزار تا پنجره
طلوع من طلوع من
وقتی غروب پر بزنه
موقع رفتن منه
طلوع من طلوع من
وقتی غروب پر بزنه
موقع رفتن منه
حالا که دلتنگی داره
رفیق تنهاییم میشه
کوچه ها نا رفیق شدن
حالا که می خوان شب و روز
به همدیگه دروغ بگن
ساعت ها هم دقیق شدن
طلوع من طلوع من
وقتی غروب پر بزنه
موقع رفتن منه
طلوع من طلوع من
وقتی غروب پر بزنه
موقع رفتن منه...


لحظه هایم محو در خاطره هایت ادامه می یابد
گویی در دلتنگی ات غرق شده ام
نه می دانم کجایی نه می دانم کجایم
دلم پر از تو ست ولی دستانم خالی از تو
نه بی توام و نه با تو
چشم هایم غرق تماشای تواند
گویی سایه ای همیشه به دنبالم است
از آینده ام می ترسم
خواستم از دل گله مندم بگویم
ولی قلبم چیز دیگری نوشت
خواستم برای اولین بار از دردم برایت گله کنم
قلبم نوشت:
کاش منت می گذاشتی و کنارم بودی تا برایت از ناگفته های عشق سخن می گفتم...
برای سهیلم 

۲ سال پیش ۲۲ فروردین سهیلم اولین سلامش رو بهم داد. کاش آخرین خداحافظی هیچ وقت وجود نداشت...
دلم خیلی برات تنگ شده گلم
امیدوارم هر قدر که دل من غمگینه دل تو شاد باشه
هرقدر که چشم من گریونه لب تو خندون باشه
این روزا باز دیوونه شدم. درست برگشتم به ۴ سال پیش با این فرق که با هزار تا خاطره هر شب چشمام رو هم میره...
عشق رو پایانی نیست. چرا همه ی آدم ها به فکر پایانشن؟
من به پایان دیگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست...


بگذار امشب پر بگشایم
سرشار از آرزو با شادی سویت آیم
بگشا یک دم بند از پایم
تا که بر پای تو لحظه ای چهره سایم
از خود امشب می گریزم
می خواهم تنها سوز عشقت را در جان ریزم
من که دنیا بی تو نخواهم
زیبای من خواهی چرا
از تو جدا دنیای من
خواهی مگر افسرده چون
امروز من فردای من
بر بال نغمه ها می نشانم تو را
بر بال آسمان تا شهر اختران
می کشانم تو را
زیبای من خواهی چرا
از تو جدا دنیای من
خواهی مگر افسرده چون
امروز من فردای من


دیگر نمی خواهم صدای ملامت را از حنجره ی شقایق های وحشی بشنوم
من تو را می خواهم
من دست سبز تو را برای شکوفایی گل های وجودم می خواهم
بیا که اشک هایم بهانه ی وجود تو را می گیرند
بیا که پریان احساسم پرواز را فراموش کرده اند
بیا که حوریان اشک هایم قسم خورده اند که راه قدم هایت را نمناک کنند...

حرفهای ما هنوز ناتمام ...
تا نگاه میکنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی !
پیش از آن که با خبر شوی !
لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود
آی ...
ای دریغ و حسرت همیشگی !
ناگهان
چقدرزود
دیر میشود !
چقد زود دیر شد ............
قیصر امینپور


